هر چه میخواهند فکر کنند
من تو را دوست دارم.
نمیترسم اگر نگاهی ما را کنار هم ببیند
هر چه میخواهند اخم کنند
میدانم که تو هستی و به همه دنیای من لبخند میزنی.
هر چه میخواهند سرد باشند
خوب میدانی که دستان گرم تو مرا بس است.
هر چه میخواهند بکنند
قلبهای من و تو آنچنان به هم گره خورده که با هیچ تبری قطع نمیشود.
هر چه میخواهند دورم کنند
تو در آن دور دستها خانه داری.
هر چه میخواهند حصارها را بلند کنند
قلب برای رسیدن به شهر تو کافیست.
عشق ورزیدن ... حد و مرز نمیشناسد


وقتی کسی رو دوس داری حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نیگاش کنی به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی![]()
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی
برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان
می کردم میگوید: دوستت دارم

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بیچاره از این عشق سوختن آموخت فرق
منو پروانه در اینست پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

با تو خاطره هایم تازه می شوند هر روز هر شب
با تو شعرهایم تازه می شوند در این سکوت دلتنگ
با تو - فقط با تو - معنا میگیرد زندگانی پوچ من
با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من
تو تک نگار قصه ی لیلی و مجنون منی
تو تک سوار قلب خسته منی

« برای بهترین خیانت کننده به زندگی »
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی تورا درخلوتم بپذیرم. بیگانه ای بودی هم قفس شده با من.برای خود عالمی داشتی
دورترازستاره های دوردست. درسرزمینی که به روح من راهی نداشت...وناگهان ترادرروح خود
احساس کردم . درهرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی شنیده می شد.تو بهارم شدی. بهار با تو جان گرفت. تابستان بابودن تو هست شد. پاییزچشمان هفت رنگش رااز تو گرفت وزمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را. تو برایم فرشته ی عشق شدی ولی تو خیانت کردی و رفتی. تو قلبم را خرد کردی ووجودم را سوزاندی
« برای بهترین خیانت کننده به زندگی »