X
تبلیغات
رایتل

••»»(دوستت دارم همین)»»~••

••»»(َAloNe BoYَ)»»~••



یکشنبه 26 فروردین 1386

زندگیم با یه تخته وایت برد و یه ماژیک عجین شده....

هی روش یه چیزی مینویسم...هی پاک میکنم...هی مینویسم...هی پاک میکنم...

لابه لاشم حرف میزنم...به نظر بقیه حرفای قشنگ!!! میزنم...اما خودم فکر میکنم اراجیف میگم ...

دلم میخواست اگه قرار بود یه تخته وایت برد و ماژیک داشتم ....

روش آدما رو مینوشتم و پاک میکردم...اونوقت لذت بیشتری میبردم قطعا...

چی شد یاد این موضوع افتادم؟؟؟

آهان!

دیشب تموم مدت که خواب بودم...با دوست پسر اولی بودم...قیافه ش یادم رفته بود...چه برسه به حرفاش.

صبح که مامانه صدام کرد که خواب نمونم...نمیدونم چی شد که بلند از زیر پتوم گفتم:

مامان من دلم درد میکنه...امروز مدرسه نمیرم!!!

...

...

 

میخوام اعتراف کنم که حرفای باکلاسم ته کشیده...کتاب نخونده م...و نمیخوام بخونم واسه یه مدت.

توی دره تنهاییم انقده خوشم که نه سارتری هست نه کامویی...نه حتی مارکزی که برام داستان مهربونی بگه...

حرفای باکلاسم ته کشیده...از اون سالهای دور که به هوای باباهه داستایوفسکی و چخوف میخوندم خیلی گذشته...حتی یادم نمیاد که راسکولنیکوف چه شکلی بوده!!!

حتی دیگه خیلی وقته شبا خیال عشق مارال و گل ممد کلیدر دولت آبادی سراغم نمیاد...

از مقایسه زندگی خودم با ژان کریستف رومن رولانم دیگه چیزی عایدم نمیشه...

هر روز بی تفادت تر از روز قبل از جلوی کتابخونه م رد میشم..

حرفای باکلاسم واقعا ته کشیده...

روحش را به من بخشید

من خواب بودم آن روز

و خواب هستم امروز

 

حالا سالی چهار ماه می گرید

همان که روحش را هدیه کرد

همان که عاشق بود و بخشید

 

وای به من که خواب بودم

وای به من که خوابم

کاش کسی دعایی می کرد

 


11:46 | سام | نظرات [3]